


4 - با توجه به زمان برگزاری مراسم برای مراسم های عروسی در شب هم استفاده از لباس های كوتاهتر توصیه می گردد ، پس بنابراین پایین دامن را كمی بالا بیاورید .
تنهاترین تنها...ما را در سایت تنهاترین تنها دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: sogol بازدید: 360 تاريخ: يکشنبه 9 مهر 1391 ساعت: 13:43
تفاوت سليقه زوج ها به انتخاب ماشين عروس رسيد.









ما را در سایت تنهاترین تنها دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: sogol بازدید: 330 تاريخ: يکشنبه 9 مهر 1391 ساعت: 8:44
مامان رو پنج شنبه بردیم حمام ... چهار نفری !! دو نفر توی حمام و من و مریم بیرون ... حالش بد شده بود رفیق ... آنقدر بد که نفسش به سختی بالا و پایین می رفت و از درد ناله می کرد ... همان موقع که داشتیم با مریم لباسهایش را می پوشاندیم سردرد وحشتناکی به سراغم آمد ... سر دردی که حتی با خوردن بروفن هم آرام نشد و تا فردایش همراهی ام کرد ... هفته ی گذشته موقع حمام دادن اوضاع بهتر بود ... مامان تسلط اندکی روی خودش داشت ... این هفته اگر هوایش را نداشتی ... از روی صندلی سُر می خورد و می افتاد !! این روزها دردی توی قفسه ی سینه ام تجربه می کنم مثل خنجر خوردن توی قلب ... شاید هم بدتر ... نمی دانم !! هیچ تعریفی نمی توان برایش داشت ...
زندگی به ظاهر روال خودش را دارد ... من همچنان کارمند هستم ... خانه دار هستم ... مادر هستم ... همسر هستم ... آشپزی می کنم ... و از خانه ی زیبایمان ٬ نگهداری ... من به سر کار می آیم ... دخترک را به مهد کودک می برم و یک روز در میان به شاهین شهر می رویم و جسم و جان تشنه مان را از وجود مادر سیراب می کنیم ... هر بار موقع بوسیدن گونه هایش ... تمام تنم می لرزد ... نکند این آخرین بوسه باشد !! هر بار بیشتر و عمیقتر می بویم و می بوسمش ... و او ! هر بار معصوم تر به نظر میرسد . باری ! زندگی روال خودش را دارد طی می کند ... و ما هم هر ۷ تایی مان ... با یک خنجر که تا دسته توی قلب هامان وارد شده ... و خون فواره می زند از سینه مان ... پا به پای زندگی ... می تازیم ! گویا همگی تصمیم به خودکشی گرفته ایم !! یک گور دسته جمعی .
تنهاترین تنها...ما را در سایت تنهاترین تنها دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: sogol بازدید: 187 تاريخ: يکشنبه 9 مهر 1391 ساعت: 8:29
دخترک از شش ماهگی تا یک سال و شش ماهگی اش توی اتاق خودش می خوابید ... تا اینکه من و آقای خ کمر همت بستیم و تصمیم گرفتیم از مستاجری خارج شویم و برای خودمان خانه ای بخریم ... دخترک اتاقش در خانه ی جدید را دوست نداشت ... احساس ترس و یا عدم امنیت به دلیل جابه جایی و تغییر فاحش مکان ما را بر آن داشت چند شبی دخترک را میمهان تخت خودمان کنیم تا حد اقل به خانه ی جدید عادت کند و در پی آن به اتاق خودش ... آن مهمانی چند شبه ... هنوزم ادامه دارد !! دیروز داشتم برای دخترک اسم می بردم که تمام دوستهایش توی تخت خودشان می خوابند ... و خاطر نشان کردم که دخترک هم بزرگ شده است و باید توی تخت خودش بخوابد و اگر توی تخت خودش بخوابد ... هدیه ی زیبایی برایش می خرم .
به مدد این وعده ی چشم گیر دخترک تصمیم گرفت دیشب در اتاق خودش بخوابد ... آقای خ دخترک را به تختش برد و او را خواباند ... در واقع آنقدر آنجا ماند تا دخترک به خواب رفت ... ما هم سرمست و خوشحال دو نفری بعد از چندین سال به تخت خوابمان رفتیم و به خاطر باز بودن جا ... من ! هی از این سو با آن سو غلت می زدم و از یخی ملافه ها لذت می بردم ... نیمه های شب ... صدای راه رفتن پاهای کوچکی مرا از خواب پراند ! دخترک اندکی بالای سرمان ایستاد ... من چشمهایم را باز نکردم که دخترک متوجه بیداری ام نشود ... بعد آمد کنار من خوابید ... حالا چند بار تکانم داد و آرام و خواب آلود گفت : مامان میشه منو بغل کنید؟؟؟ دخترک را بغل گرفتم و دوباره سه نفره خوابیدیم !!
صبح دخترک منرا صدا می زند توی اتاقش ... و می گوید : " مامان ببخشید دیشب اومدم تخت شما ... می دونی ؟؟ دیر وقت بود منم تهنا بودم گفتم تخت شما بخوابم ... مامان حالا جایزه م چی میشه ؟" خنده ای کردم و گفتم عزیزم جایزه ت محفوظه ... اشکالی نداره دیشب اون اتفاق افتاد ... از امشب می تونی دوباره توی تخت خودت بخوابی ... نظرت چیه ؟؟ و دخترک با صدایی بلند گفت : چشم مامان !!
امیدوارم این پروسه که به روش های مختلف من و آقای خ سالهاست در تلاشیم برای انجامش ... به نتیجه برسد !!
تنهاترین تنها...ما را در سایت تنهاترین تنها دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: sogol بازدید: 207 تاريخ: يکشنبه 9 مهر 1391 ساعت: 8:29
ببخشید که نوشته هام رنگ و بوی غم میده ... متن رو گذاشتم توی ادامه مطلب که حالتون گرفته نشه با خوندنش ... این روزها کمتر به اینجا سر بزنید ... اینجا بوی غم داره
تنهاترین تنها...ما را در سایت تنهاترین تنها دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: sogol بازدید: 216 تاريخ: يکشنبه 9 مهر 1391 ساعت: 8:29
سکانس اول :
- عصر روز ۱۵ شهریور با مریم قرار دارم ... میریم سمت طلا فروشی خانوادگی مون و من انگشترم رو می فروشم ...قصد دارم با پولش برای آقای خ گوشی بخرم ... فقط خودم می دونم که چقدر خوشحالم از اینکارم ... و مریم متحیره و مدام می گه تو که طلاهات به جونت بسته ست... حالت خوبه ؟؟ برای گوشی موبایل داری انگشتر می فروشی ؟؟ و من می خندم و میگم برای هدیه ی عزیزترینمه ... دارم عشق می کنم ... بعد می ریم به سمت شاهین شهر و یکراست سراغ دوست و همبازی دوران کودکیم که حالا موبایل فروش شده ... امین ... با کلی راهنمایی و کلی دل دل کردن گوشی موبایل رو می خریم و سرمست و بسیار خسته با مریم میریم خونه ی مامان ... شب رو اونجا می مونم .
سکانس دوم :
- ۲۰ شهریور ساعت حدود ۱۱ شب : دارم با داداش آقای خ اس ام اس بازی می کنم که کجا هستند و چیکار می کنن ... شامشون رو یادشون رفته ببرن و گرسنه هستند ... مادر آقای خ به خاطر قرص خواب که پیشنهاد خودم بود خواب هست و اوضاعشون خوبه ... آقای خ کنجکاو شده با کی اس می دم ... حتی یکبار سوال می کنه ... بعد چیزی نمی گه ولی می فهمم یه خورده شاکی هم شده
شب به زور تا ساعت ۱۲ خودم رو بیدار نگه میدارم ... با آقای خ داریم فیلم می بینم ... ساعت ۱۲:۰۱ دقیقه ی شب که می شه شیرجه می زنم روش و می بوسمش و تولدش رو تبریک می گم ... آقای خ غش می کنه از خنده .
سکانس سوم :
- صبح روز ۲۱ ام یه کم برنامه ها تغییر می کنه ... آقای خ تصمیم میگیره بره بانک و خوب طبعا دیرتر از خونه می زنه بیرون . برنامه ریزی این بود که آقای خ عصر خانواده ش رو ببینه و از اومدنشون مطلع بشه ... صبح زود بعد از خوندن نماز صبح یواشکی و پاورچین پاورچین از خونه می رم بیرون ... از یه نانوایی که نون مرغوب داره نون تازه می خرم و می رونم به سمت ترمینال ... حدود نیم ساعت معطل میشم تا میهمانهام از راه می رسند ... تغییر برنامه رو براشون توضیح می دم و همگی ریز ریز می خندیم ...
سکانس چهارم :
خیلی آروم وارد آپارتمان میشیم ... مهمانها وسیله هاشون رو می گذارند سر جاش ... آقای خ و دخترک غرق خواب هستند ... با هم هماهنگ می شیم ... می ریم بالای سرشون ... یک - دو - سه ... تولدت مبارکککککککککککک ... آقای خ شصت متر از جاش می پره ... هی چشمهاشو می ماله ... هی متحیر نگاه من می کنه ... دوباره چشمهاشو می ماله ... یک هو قدرت تشخصیش بر می گرده و می گه باباااااااااا ... خلاصه ماچ و بوس و دخترک هم بیدار میشه و کلی می خندیم و خوش می گذرونیم ...
سکانس پنجم :
عصر حول و هوش ساعت ۶ با دخترک از خونه می زنم بیرون ... قراره کیک تولد آقای خ رو دخترک انتخاب کنه ... خودم چند روز قبلش بهش قول داده بودم که اون انتخاب کنه ... کیک خوشگلی رو انتخاب می کنه و به خونه بر می گردیم ... آقای خ هدایای نقدی مامان باباش و هدیه ی مورد نیازش که داداشش براش خریده بود رو دریافت می کنه و کلی خوشحال میشه ... حالا نوبت من میرسه ... هدیه ش رو به دستش می دم ... کاغذ کادو رو که باز می کنه چشماش گرد میشه ... من چشمام پر از اشکه ... آقای خ مبهوت نگاه هدیه ش می کنه ... کلی طول میکشه تا باور کنه ... و کلی می خندیم و دست می زنیم و خوشحالی می کنیم ... کیک می خوریم و شمعها فوت می شن ... آقای خ مبهوت و عاشقانه چشم ازم بر نمی داره ... مدام تکرار می کنه چیکار کردی دختر ... و من هنوزم چشمهام پر از اشکه ... اولین اس ام اس و اولین تماس گوشی ش مال من میشه ... یه اس ام اس عاشقانه و یواشکی که کلی حس خوب تزریق می کنه زیر پوستم .
سکانس آخر :
یه اتفاق بد می افته ... کیف پول مامان آقای خ رو توی یه بوتیک لباس فروشی می دزدند ... ۵۰۰ هزارتومن پولش می ره و آقای خ خودش رو مقصر می دونه چون کیف رو از مامانش گرفت و گذاشت رو صندلی کنار دخترک ... روزمون با تلخی و ناراحتی تموم می شه ...
عصر روز بیست و دوم می ریم خونه ی مامان ... مامان حمام کرده و یه بلوز خیلی خوشگل پوشیده ... عین ماه شده ... سرحال و خوشحاله و کلی برامون حرف می زنه .
صبح روز بیست و سوم : صدای گریه های مامان از پشت گوشی و شروع دوباره ی کابوس بیماری .
تنهاترین تنها...ما را در سایت تنهاترین تنها دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: sogol بازدید: 206 تاريخ: يکشنبه 9 مهر 1391 ساعت: 8:29
ما را در سایت تنهاترین تنها دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: sogol بازدید: 216 تاريخ: يکشنبه 9 مهر 1391 ساعت: 8:29
ما را در سایت تنهاترین تنها دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: sogol بازدید: 182 تاريخ: يکشنبه 9 مهر 1391 ساعت: 8:29
مامان دیروز عصر چشمهاشو باز کرد ... حالا وقتی ازش می پرسی خوبی ... با زحمت فراوون می گه : الحمداله . دیشب وقتی خواهرم بهم گفت به مامان بگو خوبی ؟؟ و وقتی صدای مهربونش رو دوباره شنیدم ... دلم میخواست همونجا وسط اتاق بیمارستان سجده ی شکر به جا بیارم ... دلم میخواست خدارو محکم بغل بگیرم و به خاطر این مهربونیش ببوسم ... رفیق ... مادرم بیدار شد ... بیدار شد و دوباره نگاه مهربونش رو میشه دید ... درسته که هیچ کس رو نمی شناسه ... درسته که هیچ حرکتی نداره ... ولی همین که میشه دوباره اون چشمهای آسمونی رو دید ... دوباره حتی به اندازه ی یک آه ! صداش رو شنید ... همین ها کفایت می کنه ...
دعاهامون جواب داد ... دعاهای شما ... شما مهربونترین ها ... باید دست همتون رو ببوسم ... روی ماه همتون رو ببوسم .
خدا صدامونو شنید ... مادرم بیدار شد .
دیروز بابام رو صدا زدم ... اشک ریختم و ازش خواستم برای مامان دعا کنه ... بهش گفتم تو نزدیکتری به خدا ... گفتم تو پیش خدایی ... التماسش کردم و گفتم برای خانمت دعا کن ... انگار دعا کرده ... انگار دیروز بابا ... تمام وقت !! کنارم بوده . این روزها که مامان بیمارستانه ... می دونم که روح بابا کنار تک تک ماست ... مطمئنم .
تنهاترین تنها...ما را در سایت تنهاترین تنها دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: sogol بازدید: 211 تاريخ: يکشنبه 9 مهر 1391 ساعت: 8:29
دیشب برادر بزرگم اومد بیمارستان ... راهش ندادن ... زن داداشم گوشی رو گذاشت دم گوش مامان تا داداش باهاش حرف بزنه ... همچنان سکوت بود ... من و زن داداشم خیره به عکس العمل مامان بودیم ... تا صدا رو شنید ... شروع کرد به تکون خوردن ... تکون خوردن هاش ضعیف و همراه با لرزیدن شدید هست ... بعد با صدایی که به زحمت در می اومد ... گفت بله !
داداشم اونطرف گوشی زار می زد ... من و زن داداش اینطرف ...
مامانم عاشق برادر بزرگمه ... یه دوست داشتن عجیب و غریب که قابل وصف نیست ... و اون به صدای پاره ی تنش واکنش نشون داد ... و بعد از اون قطره ای از اشک ... از گوشه ی چشمش لرزید و سُر خورد پایین .
و دوباره کاملا بدون عکس العمل شد !
* بعد نوشت : اون کسی که عامل تموم مشکلات عدیده ی من توی محیط کارم بود ... دیروز تسویه حساب کرد و رفت !! یعنی مجبورش کردند به رفتن ... این یعنی پایان تمام مشکلات سخت کاری که از سه ماه پیش روی من سنگینی می کرد . ولی خوبی و قشنگی این خبر گُم شد پشت غم بی نهایت بیماری مامان ... و من ! فقط یک خدارو شکر گفتم و دیگه حتی بهش فکر هم نکردم !!
تنهاترین تنها...ما را در سایت تنهاترین تنها دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: sogol بازدید: 229 تاريخ: يکشنبه 9 مهر 1391 ساعت: 8:29